ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

مهر بدون مهر

1390/7/6 17:22
522 بازدید
اشتراک گذاری

دُخی جون

چند روزیه که از اول سال تحصیلی 90 گذشته

و من همین چند روز د رفکر اولین روزهایی که به مدرسه میرفتم هستم

هر سال مامانم از زیر قرآن رد مون میکرد و عکس یادگاری میگرفت و برای هر سه تایی ما هم این آداب را به جا آورد

 

 

من هیچوقت دوست نداشتم برم مدرسه هیچوقت

از آمادگی بگیر ( که یک مجتمع آموزشی بسیار بزرگ 2 زبانه : فرانسوی  و فارسی بود )  تا روزی که با هزار مکافات دیپلمم را گرفتم

اون آمادگی که بدترین روزهای عمرم محسوب میشد. همه پرسنل مسیحی بودن و خیلی چهره های بی روحی داشتن و برعکس دوستای مسیحی که در حد سلام و علیکی وگاهی رفت و اومدهای کمی که بابام و مامانم و عمه ام داشت و همگی خوش مشرب و سفید و گاهی تپلی و خوش خنده اینها همشون عُنُق بودن و بدتر از همه دوران جنگ که شده بود مزید بر علت

صدای آزیر قرمز و فرستادن ما به زیر زمین بی ریخت اون ساختمون برام واقعا ترسناک بود

ابنه که همیشه دلم میخواست توی خونه باشم و کنار مامانم

بعدها هم چیزهایی پیش اومد که واقعا درس خوندنو برام زجر آور کرد(مهاجرت ما از اون شهر و محرومیت شهر جدید در رشته هنر و داشتن مدیر های به تمام معنا عقده ای و مخصوصا این خاله خانباجی های پرورشی که به هر بهانه ای پیله میکردن و نمره انظباط را میاوردن پایین ) منهم که با درس نخوندنم  زده بودم به سیم آخر

بگذریم

این روزها همه چیز فرق کرده . روز اول مدرسه کلی با ساز و دهل در مدرسه بچه ها رو راهی کلاس درس میکنند و اخلاق مدیر و معلم و ناظم ها هم بهتر از سابق شده

 

امیدوارم تو مثل من نباشی و هم علاقه مند به درس باشی و هم من و بابات بتونیم شرایط خوبی را برات محیا کنیم در هر جا که شد. کسی از فردای روزگار خبر نداره..................نمیدونم چی پیش میاد .

ولی باورکن

باور کن

این یکی از بزرگترین خواسته هام  که تو از مدرسه خاطره خوبی داشته باشی

آمین

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (16)

مادر کوثر
6 مهر 90 17:33
shahed
6 مهر 90 19:15
منم همین طور فکر می کنم. افکارمون به هم نزدیکه. هیچ وقت مدرسه رو دوست نداشتم، با سیستم آموزشی ایران کاملا مخالفم. تصور اینکه بچه ی منم باید یه روزی بره مدرسه، ناراحتم می کنه.
مامان آترینا
6 مهر 90 23:06
اک قم گشته مقدس از جلال فاطمه / نور باران گشته این شهر از جمال فاطمه گر چه شهر قم شده گنجینه علم و ادب / قطره‌ای باشد ز دریای کمال فاطمه . . . ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر بر ترمه خانم گل مبارک
مامان تیلای
7 مهر 90 0:52
سلام ؛منم از مدرسه بدم میومد بخاطر خیلی چبزاش یکیش گیر دادن به رنگ جوراب : و... ولی امسال با شنیدن هم شاگردی سلام اشکم در امد


دقیقا رنگ جوراب معضلی بود برای اینها
اسلام به خطر افتاده با رنگ جورابمون
مامان علي خوشتيپ
7 مهر 90 1:00
من از تو گلبنی بهتر ندیدم ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم میان این همه گلهای عالم گلی خوشبوتر از دختر ندیدم روز دختر مبارک
سودابه
7 مهر 90 12:59
اقدام خوب نی نی وبلاگ بهانه ای شد تامن و باران با دختر کوچولوهای خوشگل اینجا آشنا بشیم و روز دختر رو به همه و به خصوص به ترمه جون تبریک بگیم. شاد و موفق و سلامت باشید.
مامان پارسا
8 مهر 90 1:04
بر عکس من من انقدر شیطون بودم و از دیوار صاف بالا میرفتم که مدرسه برام بهترین محل بود برای شیطونی و شوخی کردن و سر به سر معلم گذاشتن تو دوران دبیرستان ما هم مشکل جوراب والبته چادر اجباری سر کردن و داشتیم ولی خوب اونم یه خاطره ای بود در کنار خانوم اخباری مدیر بد قلق دبیرستانمون روز دختر مبارک امیدوارم مثل حنا با مسولیت مثه کزت صبور مثه ممول مهربون مثه جودی شاد و سر زنده و مثل سیندرلا خوشبخت باشی !
توتم
8 مهر 90 10:48
آره اون سالها خيلي سياه بود مامان ترمه جون. راهروهاي بلند و تاريك و پنجره هاي نرده كشي شده مثل زندون و مانتو و مقنعه هاي تيره. اما من انقدر عشق درس و مشق (خرخون بدبخت) بودم كه بيشتر شيريني هاش يادم مونده و همين الان داشتم تو وبلاگم راجع بهش مي نوشتم. به هر حال از ما كه گذشت تا ببينيم زمان مدرسه رفتن بچه هامون با چه آهنگي به مدرسه خواهند رفت. سحر تا چه زايد شب آبستن است...


خوبه شما درس و رشته تحصیلیتو دوست داشتی
من که گرمای شرجی میرفتم مدرسه و تازه ما 2 شیفت میرفتیم و نبود کولر و امکانات هم اضافه کن به حال روحی من که مستعد ترکیدن بودم و درس نخوندن
مامان وانیا
9 مهر 90 10:52
تلخترین خاطرات وقتی رنگ زمان میگیره تبدیل به شیرینی میشه مدرسه هم همینطوره اون روزا بیدار شدن صبح زود حکم شکنجه رو داشت و خود مدرسه ... ولی حالا که بهش فکر میکنم میبینم روزهای خوب زیادی داشتیم با دوستان خوب یاد همشون به خیر
ونوس
9 مهر 90 16:30
سلام
چه دخمل نازی خدا برات نگه داره عزیزم
ممنونم از حضورت

خیلی بچه دوست دارم اما پارسال یه هفته مونده بود به دنیا بیاد خدا نخواست که پا توی این دنیا بزاره و دل منم به اندازه تموم دنیا شکست
دعا کن برام

هرچی بهترینه خدا برات میخواد و حتما بهترینهاش برای تو هست
انشاا که به زودی خبر نی نی دار شدنت را بهم میدی و سال دیگه این موقع ها توی وبلاگت پر شده از عکس قدم نو رسیده ات
نسرین
10 مهر 90 11:54
خیلی قلم دلنشینی داری .
الهام مامان رامیلا
10 مهر 90 15:18
سلام هاله جونم خوبی ول کن بابا این حرف ها رو جلو بچه بزنی اونم دیگه مدرسه نمی ره من تجربه دارم گفته باشم خواهر
مامان لنا
10 مهر 90 17:28
ایشالله واسه دخملت این کارارو انجام بدی
مامان ماهان عشق ماشین
12 مهر 90 16:20

یعنی شما تو این همه سال یه معلم خوب که خاطرش واست بمونه هم نداشتی؟؟؟؟
من دعا رو ندیدم.(اونی که بالای آمین بود.)
فقط یه فونت عجیب دیدم.


مامان ماهان
14 مهر 90 14:37
مامان سانای
20 مهر 90 9:35